تبليغاتX
دختر خطر
 

 

 

اسكناس سبز ندا

 

 

اسكناس حكومت كودتا...

 


 

نوشته شده توسط رویا در ساعت 10 موضوع | لینک ثابت


etehade sabz

 


 

نوشته شده توسط رویا در ساعت 0 موضوع | لینک ثابت


یه اهنگ توپ

 

آهنگ زیبای ویسه

دانلود


 

نوشته شده توسط رویا در ساعت 15 موضوع | لینک ثابت


همیشه باخته هر کس شکایتی نکرده

 

بدون اینکه برگردی خونه

و توی آینه به خودت نگاه کنی

می تونی بفهمی این نگاه های خیره برای چیه

و معنی لبخند ها رو حس کنی

درست مث سرمایی که از روی لباسای کهنه ت بغلت کرده

احساسش کنی

و به خودت لعنت بفرستی

وقتی داری اضافی بودن و

تحقیر شدن و

با ردپات روی اسفالت بالا شهر جا میذاری

همه جاذبه های ثروت و

توی جوی آب تف می کنی

دلت می خواد برگردی به کثافت محله تون

و همیشه همون باشی که بودی!

 


 

نوشته شده توسط رویا در ساعت 12 موضوع | لینک ثابت


برای حمایت از فلسطین شما هم این کد را در وب خود قرار دهید

 

جنگ الکترونیک

یه بازیه زود لود میشه... 

http://whats-happening.net/flash/sg_stone_fa.swf" width="709" height="383">


 

نوشته شده توسط رویا در ساعت 10 موضوع | لینک ثابت


 

ارزش عمیق هر کس به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.


 

نوشته شده توسط رویا در ساعت 16 موضوع | لینک ثابت


7%

 

 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه

شکلی هستند؟" خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد

نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش

 بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و

 مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند

 داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند

دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از

بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد

روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!" آنها به سمت

اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش

روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را

داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

 خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به

همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!" وقتی که عیسی

مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد! (تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای

دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%"

ارسال کنید! من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با

شما تقسیم کنم!)

 

"با تشکر از مریم"


 

نوشته شده توسط رویا در ساعت 11 موضوع | لینک ثابت


بازگشت دختر خطر...!

                                            بازگشت دختر خطر


 

نوشته شده توسط رویا در ساعت 15 موضوع | لینک ثابت